درست در قلب شهر آلنتاون در کمربند زنگزده پنسیلوانیا، Movie Tavern Trexlertown ترکیبی خوشایند از سینمای چندسالنه و میخانه غذاخوری است. با این حال، اگرچه من برای پیوستن به جمعیت بزرگی برای تجربه یک شاهکار علمی-تخیلی به نام "Project Hail Mary" آنجا بودم، اجازه دادم کنجکاویام به طور مختصر مرا به سمت فیلمی با کیفیت کاملاً متفاوت سوق دهد.
«آیا برای 'ملانیا' چیزی شبیه این جمعیت وجود داشت؟» از کارمندی که بلیط به من فروخت پرسیدم. آنها از عنوان ناراحت شدند؛ من توضیح دادم که یک منتقد فیلم هستم که به دنبال اطلاعات جمعیتشناختی است و نه یک حامی رئیسجمهور دونالد ترامپ. آنها آرام شدند و سپس پاسخ دادند: «افراد زیادی آن را ندیدند، اما تعداد کمی دیدند.» بینندگان «ملانیا» معمولاً گروههایی از شهروندان سالخورده بودند که برای حمایت از ترامپ حضور پیدا کرده بودند.
نمیتوانم هیچ شکلی از بیان سیاسی را تصور کنم که بیشتر از تماشای «ملانیا» خودشکنجهگرانه باشد. این مستند که به معنای واقعی کلمه فاقد طرح داستانی است و درباره ۲۰ روز قبل از تحلیف دوم ترامپ میباشد، در ظاهر به طرز خستهکنندهای کسلکننده است - یک غیر-پرترهای تحسینآمیز از یک غیر-موجودیت بانوی اول - و من نمیتوانم آن را نه به عنوان یک فیلم واقعاً خوب و نه حتی به عنوان فیلمی از نظر طنزآمیز سرگرمکننده توصیه کنم. یک صحنه این نما را میشکند، حضور او در یادبود رئیسجمهور جیمی کارتر، و نشان میدهد که چگونه انحراف ناشی از خودشیفتگی زمانی که ناشیانه اجرا میشود، فرو میپاشد.
برای درک آن لحظه جذاب که «صحنه» را در «زشت» قرار میدهد، باید آن را با سخنرانی اخیر ملانیا ترامپ درباره روابط جنجالی همسرش و خودش با جفری اپستین مرحوم، قاچاقچی بدنام محکومشده کودکان برای ثروتمندان و قدرتمندان، مقایسه کرد.
از نظر میراثشان، کارتر تا آنجا که دو انسان میتوانند از یکدیگر دور باشند، از اپستین فاصله داشت. او یک دوره ریاستجمهوری برجسته از ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۱ را انجام داد و بیشتر به خاطر دستیابی به صلح پایدار بین اسرائیل و مصر، بازگرداندن کانال پاناما به پاناما، حمایت از قوانین اجتماعی لیبرال (مانند حقوق زنان و حقوق معلولان)، مبارزه با تورم و بحران گروگانگیری با ایران به یاد میآید.
شما دقیقاً هیچیک از اینها را در «ملانیا» یاد نمیگیرید. در واقع، از این فیلم، شما هیچ چیزی درباره زندگی یا دستاوردهای کارتر نمیدانید به جز این واقعیت که او زمانی رئیسجمهور بود و اکنون مرده است. در عوض تمام آنچه میشنویم این است که ملانیا از مراسم تاریخی و جدی که در ژانویه پس از فوت او در ۲۹ دسامبر ۲۰۲۴ برگزار شد، به عنوان فرصتی برای صحبت درباره مادر فقیدش استفاده میکند. با توجه به اینکه آمالیا کناوس مرحوم واقعاً یک سال زودتر درگذشت، این تا حدی قابل بخشش است؛ قابل درک است که از مادرش یاد کند، اما نه اینکه تماماً بر او تمرکز کند - یا به طور دقیقتر، اجرای ملانیا از یک واکنش اندوه، که توجه بسیار بیشتری نسبت به هر جزئیاتی درباره خود کوانس دریافت میکند.
مشکل، از دیدگاه دراماتیک، این است که عمل ملانیا آنقدر توخالی است که به نوعی اعتراف خودش تبدیل میشود. او درباره مادرش با کلیشههایی صحبت میکند که با چنان کمبود اعتقاد و فقدان احساس ارائه میشوند، که تغییر مادرسالارانه کمتر شبیه یک ادای احترام صمیمانه و بیشتر شبیه فرصتی غیرمستقیم برای تبدیل داستان کارتر به داستان خودش است. کسی که «ملانیا» را برای صحنه کارتر تماشا میکند، به راستی هیچ چیز درباره کارتر یاد نمیگیرد، اما همچنین فقط کمی بیشتر درباره آمالیا کناوس یاد خواهد گرفت.
این صحنه تز است - زنی احاطه شده توسط وزن و جاذبه، که هیچ کمکی نمیکند.
میخواهم چیزی از تعامل خودم با کارتر در تابستان ۲۰۱۸ برای مصاحبه مجله سالون درباره سالگرد سخنرانی ۱۹۷۹ او درباره «بحران اعتماد» وجودی آمریکا بیان کنم. ما دو بار به طور خلاصه صحبت کردیم، با رفتار خشنش در هر دو مورد که شبیه به صندوقدار سینمای یاد شده نبود. نمیدانم چرا کارتر اینطور احساس میکرد، اما میدانم نگرش بداخلاق او این مشاهده را درباره ریاستجمهوری ترامپ تقویت کرد.
«فکر میکنم تحت ریاست ترامپ دولت بدتر از قبل است،» کارتر از طریق ایمیل توضیح داد. «این اولین باری است که به یاد میآورم حقیقت نادیده گرفته میشود، متحدان عمداً عصبانی میشوند، چین، اروپا، مکزیک و کانادا از نظر اقتصادی آسیب میبینند و مجبورند در پاسخ به ما آسیب بزنند، آمریکاییها آینده را بدتر از حال حاضر میبینند، و با مهاجران با بیرحمی رفتار میشود.»
وقتی پرسیده شد که آیا آمریکا هنوز «بحران اعتماد» دارد، او گفت که «ما هنوز همان بحرانهای آن زمان را داریم.
سپس اضافه کرد «به علاوه از دست دادن جدی ایمان به دموکراسی، حقیقت، رفتار با همه مردم به عنوان برابر، هر نسلی که باور دارد زندگی بهتر خواهد شد، آمریکا سیستم خوبی از عدالت دارد و غیره.» وقتی اشاره کردم که در ۱۹۷۹ او مشاهده کرد «آنچه که اغلب در واشنگتن و جاهای دیگر کشور میبینید یک سیستم دولتی است که به نظر میرسد قادر به اقدام نیست. شما کنگرهای را میبینید که توسط صدها منافع ویژه قدرتمند و با بودجه خوب پیچ خورده و کشیده میشود،» او نتیجه گرفت «این بسیار بدتر از زمانی است که من سخنرانی را انجام دادم.»
نتوانستم به این «صدها منافع ویژه قدرتمند و با بودجه خوب» هم در کاخ سفید و هم در کنگره وقتی نوبت به رسوایی اپستین میرسد فکر نکنم. همراه با خشم مداوم من از ترامپ برای امتناع از پایین نگه داشتن پرچم پس از مرگ کارتر در طول مراسم تحلیف خود، احساس عصبانیت نسبت به بیطرفی آشکار ترامپها نسبت به زندگی و میراث کارتر داشتم. اگر هیچ چیز دیگری نباشد، ترامپ میتواند از طول عمر کارتر یاد بگیرد؛ این باپتیست مراقب سلامتی تنها رئیسجمهوری بود که به ۱۰۰ سالگی رسید، که به نظر میرسد برای ترامپ به دلیل علاقهاش به فرانکن-برگرها و طغیانهای خشمگین درباره چیزهایی که نمیتواند کنترل کند، به طور فزایندهای بعید است.
این ما را به سخنرانی ملانیا ترامپ در کاخ سفید باز میگرداند، که در دفاع خشمگین خود احساس واقعیتری را در کمتر از ۱۰ دقیقه نسبت به فیلم «ملانیا» در بیش از ۱۰۰ دقیقه نشان داد. به نظر میرسد سخنرانی بانوی اول توسط گزارشهای مستهجن قریبالوقوع مختلف درباره رابطه بین رئیسجمهور و بانوی اول آینده و کودکآزار بدنام (از جمله اینکه ترامپها برای اولین بار در هواپیمای اپستین که به نام «لولیتا» نامگذاری شده بود، با هم خوابیدند، کتابی درباره یک کودکآزار داستانی که الهامبخش یک فیلم کمدی سیاه کلاسیک ۱۹۶۲ با همین عنوان شد... که همچنین بسیار بهتر از «ملانیا» است، کارگردانی شده توسط برت راتنر همکار اپستین) برانگیخته شد.
با این حال، علیرغم اینکه بالاخره کمی واقعیت احساسی به حضور عمومیاش آورد، ملانیا نتوانست همین کار را با واقعیت واقعی انجام دهد. به عنوان مثال، علیرغم اینکه گفت فقط به طور معمولی با گیسلین ماکسول دستیار نزدیک اپستین تعامل داشت، در ۲۰۰۲ ملانیا ایمیلی به ماکسول ارسال کرد که میگفت «سلام!»، برنامههای سفر ماکسول را توضیح داد و آن را با «عشق، ملانیا» امضا کرد. ماکسول در همین حال به ملانیا کناوس در آن زمان به عنوان «نخود شیرین» اشاره کرد. شاید محکومکنندهتر، یک ایمیل ۲۰۱۶ به اپستین از یک فرستنده سانسور شده ادعا کرد که ملانیا در واقع دونالد را از طریق اپستین ملاقات کرد.
«یادم میآید که با دونالد در هواپیمایش در اولین آخر هفتهای که برای دیدن شما به فلوریدا رفتم، برگشتم، آخر هفتهای بود که او ملانیا را ملاقات کرد و او مدام از اتاق خواب بیرون میآمد و میگفت 'وای چه تکه داغی...'،» فرستنده ناشناس در ایمیل نوشت.
«این تصاویر و داستانها کاملاً نادرست هستند،» ملانیا ترامپ در سخنرانی خود گفت. «من شاهد یا شاهد نامگذاری شده در ارتباط با هیچ یک از جنایات اپستین نیستم.»
وقتی خلاء این دو لحظه را در کنار هم قرار میدهم - واکنش ملانیا به مراسم یادبود کارتر و واکنش او به مواجهه با روابطش با اپستین - پرتگاه بیانتها خودمحوری مطلق را منعکس میکند که هر سطح از کل وجود هر دو ترامپ را فرا میگیرد.
وقتی آنها مدام درباره خودشان صحبت میکنند و هر داستانی را به داستانی تبدیل میکنند که در آن شخصیتهای اصلی هستند، ما ناگزیر با آنها همراه میشویم صرفاً به این دلیل که آنها قدرت زیادی دارند که میتوانند گفتگوها را به آن سمت از طریق زور ناخالص هدایت کنند. در این فرآیند، ما شروع به دیدن تراژدیهای دیگران میکنیم - یک رئیسجمهور سابق که مرد، کودکان بیشماری که مورد سوء استفاده قرار گرفتند - نه از نظر رنج واقعی، بلکه منافع خودمحورانه خودشیفته کسانی که میخواهند آنها را یا از روی بیتفاوتی یا چیزی شومتر نادیده بگیرند. بدتر از همه، ما درسهایی را که باید درباره بیعدالتیهایی که صاحبان قدرت مرتکب میشوند به ما بیاموزند، یاد نمیگیریم.
خلاء همیشه داستان بود. اکنون میدانیم چرا.


